پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

پارسا و مهرسا

گردش

برای دومین بار با دوستهای اینترنتیم رفتم پارک خیلی جالب بود البته برای من زیاد فرقی نمیکرد با دوستهای همسنم برم بیرون یا تنها مهم بیرون بودن وبقول علما دددد بودن خوب وجالب بود حالا ازهمه جالبتر اینه که مامانم منو ازخواب بیدار کرده تند تند میوه بهم داده و بعد کارامو کرده که بریم بیرون اینم عکس خواب الوی من قبل از رفتن واینم چندتا از دوستام که امیدوارم تا سالهای دور باهم دوست باشیم یادم نیست کدوم مامان مهربونی داره مارو میخندونه دستش درد نکنه (این  تشکر از طرف مامانم بود) ...
9 مهر 1390

فصل جدید

با شروع این هفته دیدم اتفاقات جدیدی تو خونه داره میافته : یک برگ از تقویم کنده شد خیلی حیف شد اخه من اون عکسشو که سه تا بچه بودند خیلی دوست داشتم لباسهای استین کوتاه وشلوارک هام تقریبا جمع شدند و لباسهای استین بلند وشلوارهای گرم اومدند رو یکم هم فکر کنم مامانم یکجوری شده اخه دیروز رفت یک کتاب خوشگل اورد و شروع کرد به خوندن اما شعراش مثل کتابهای خودم نبود بعدا مامان گفت که عاشق این کتابه و خیلی از شعراشو هم از حفظه و بعد برای اینکه من از خماری در بیام گفتش که این دیوان حافظ هستش و اینطور که از  شواهد بر میاد قراره هر روز ساعت حافظ خوانی داشته باشیم اره انگار  فصل عوض شده و فصلی که مامان عاشقش رسیده  وهمه این تحولات رو...
4 مهر 1390

مهماني بزرگ

چند روز بود كه مامانم در تدارك تهيه لباس براي من بود ميخواستم بگم مامان آخه من انقدر لباس دارم ،ديگه لباس نميخوام كه فهميدم نه مثل اينكه خبرهاي جديديه ،آخرش هم مامان جونم برام لباس خريدش (چون مامان نميتونه  به راحتي لباس انتخاب كنه ) خلاصه لباس جديدها را تنم كردن ورفتيم يكجاي شلوغ ،خيلي شلوغ كه به خاطر حفظ موازين اخلاقي از گفتن جزييات معذورم.........   اولش كلي از ديدن شلوغي فقط تعجب كرده بودم وبه قول مامان رفته بودم رو silent  و همه كلي بامن عكس گرفتن ، بعد هم رفتم پيش باباجون تو مردونه اونجا هم همه با من بازي كردن و بعد دوباره رفتم پيش مامان ودر حالي كه همچنان سر و صدا زياد بود من ديگه خسته شدم و ناگهان........ ....
2 مهر 1390

يك روز پر كار

يك روز مامانم با يك چمدون پر از لباس منو برد يكجايي.......... واي  تا رفتيم يكم باهام بازي كردند و بعد نشستم هي نور و صداي چيك چيكو چيزهاي جديدي بودند اما در اين ميان يك چيز خيلي اشنا بود اونم دوربين اون خانمه كه مثل دوربين خودمون بود اما اتفاق بد اون روز اين بود كه من هي لباسهامو عوض ميكردم و من خوشم نميومد اما نتايج كار اون روز مامانمو، بابامو ،همه اطرافيانمو خيييييييييلي راضي كرده بود اره ديگه من رفته بودم اتليه واينم چندتا از عكسهاي اون روز   ...
30 شهريور 1390

بازي

مامان يكسري وسايل بازي جديد برام خريده كه من باهاشون بازي كنم اما من دوست دارم كه مامانم قشنگ برام بچينه ومن با يك اشاره خرابش كنم هوررررا ...
27 شهريور 1390

يك لباس متفاوت

يك روز مامانم تصميم گرفت كه لباسامو عوض كنه منم طبق معمول شروع كردم به دادو فرياد ولي اينبار لباسها خيلي زياد بود يك پيراهن يك جليقه ويك كت و من بازم دادميزدم براي اينكه ساكت بشم سوار موتورم  كرد ويكدفعه ازم يك عكس گرفت ...
27 شهريور 1390